عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

عشق یعنی...

زندگی یعنی همین لبخند تو          عشق یعنی یک نفر مانند تو                        مرحبا بر عشق تفسیرش تویی                                   آفرین بر آسمان ماهش تویی         با آمدنت بهانه پیدا شده است        خورشید میان خانه پیدا شده اس...
28 دی 1390

اربعین+ 9 ماهگی سارینا + ششمین مروارید

٢٤ دی ماه امسال برابر بود با روز اربعین حسینی ...و ٩ ماهگی سارینا...     السلام علی الباکین علی الحسین   عزیزم، ٩ ماه پیش در چنین روزی بعد از ٩ ماه انتظار اومدی تو زندگی ما و شدی تموم زندگی مامان و بابات... ٩ ماهگی ات مبارک... ایشالاه ١٢٠ ساله بشی     اتفاقات امروز: صبح که داشتی با بابایی بازی می کردی و خندیدی، ٦ امین مرواریدت دیده شد...ماشالاه... ماماما گفتنت از امروز شروع شده ولی برای چند لحظه میگی... روز بعد یعنی ٢٥ دی ماه، برای قد و وزنت به درمانگاه رفتیم، خدا رو شکر همه چیز خوب بود....
28 دی 1390

بابابابا.....ماما...

از دو شب پیش کاملا بَبَبَبَبَ گفتنت تبدیل به بابابابابابا... شده. الهی فدات بشم...   بعد از کلی انتظار از دو شب پیش ( 24/10/90) متوجه شدیم که برای یه چند لحظه ماما گفتی، تمام روز رو که شارژ و خوشحال  هستی، دائما در حال بابابابابا گفتن هستی و وقتی زمان خواب به علاوه شیر خوردنت می رسه شروع به ماماماما گفتن می کنی ولی یه مدت کوتاه... وقتی برای اولین بار متوجه ماما گفتنت شدم، به قدری خوشحال شدم که خدا می دونه... فکر می کردم که اگه ماما رو ازت بشنوم، این قدر ماچ و بوسه ات می کنم که گریه ات بیافته، ولی وقتی این کلمه رو ازت شنیدم دلم یه جورایی لرزید و یه لحظه احساس ترس کردم که آیا ...
26 دی 1390

اولین عکس های آتلیه سارینا...

فدااااااات بشم، چند روز پیش عکس هایی که ازت اوایل 9 ماهگی، دایی محمود در آتلیه عکاسی اش ازت گرفته بود آماده شد. به قدری من و بابایی ذوق کرده بودیم که تا آخر شب یه 10 باری عکس هات رو دیدیم و دیگه از اون روز، با هر بار دیدن عکس هات کلی بوس و قربون صدقه و سپند دود کردن تو خونه داریم...   اولین عکس های آتلیه سارینا خانوم: برای این عکست می میرم: دو تا عکس پایین مربوط میشه به 8 روزگی ات که دایی محمود زحمت کشید و دوربینش رو آورد خونمون و ازت عکس گرفت: الهی مامان فدای دخترش بشه که خنده هاش توی تمام عکس ها برقراره. دست دای...
24 دی 1390

اتفاقات 9 ماهگی + اتفاق شیرین

    گلم، در ٩ ماهگی ات، با اینکه ٥ تا دندون داری همچنان آب دهانت کم و زیاد میشه ولی هنوز قطع نشده و در بیشتر مواقع یقه ات خیسه به محض اینکه متوجه کلاه رو سرت میشی، سریعا اون رو می کشی مگر اینکه با کلی بازی و ادا در آوردن حواست رو پرت کنیم... تقریبا وسایل رو می چسبی و راه میری ولی هنوز جای کار داره و کاملا بلد نیستی... خیلی کم پیش میاد که تنهایی بازی کنی و بیشتر مواقع باید دو تایی بازی کنیم ... از دیدن بچه ها کلی ذوق می کنی تازگی ها متوجه مه یاس شده ای و دوست داری بهش دست بزنی و یه کمی هم حسودی، ولی مامان جونی می گه: هیچ وقت هم دخترم حسودی نمی کنه... ...
24 دی 1390

خرابکاری جدید سارینا خانوم...

   دیروز صبح که از خواب بلند شدم، برای اولین بار بود که سارینا خانوم خواب بود.   ( همیشه صبح ها با صدای سارینا از خواب بلند می شم.) تا تونستم تمام مدتی که خواب بودی با سرعت هر چه تمام تر کارهام رو کردم و حتی صبحانه ات رو که سرلاک بود،داخل کاسه ای ریختم و بالای سرت گذاشتم که به محض بیدار شدنت، قبل از اینکه راه بیافتی و فضولی هات شروع بشه، بهت بدم بخوری... ( چون جدیدا تنهایی دست به اسباب بازی هایت نمی زنی و من هم باید با تو بازی کنم و اگه توی آشپزخانه کاری داشته باشم، دائما توی دست و پام هستی و اگه جلوی ظرف شویی یا جلوی گاز بایستم ، درست میایی زیر پام و منو می چسبی و بلند می شی...) خلاصه اینکه خیلی...
16 دی 1390

لا لا لا لا ...

لالالالا گل باغ بهشتم  لا لا لا لا تو بودی سرنوشتم بخواب ای مونس روح روونم بخواب ای بلبل شیرین زبونم  بخواب ای راحت آرام جونم بخواب ای جان شیرین راحت دل  بخواب ای غنچه ی بشكفته ی من  بخواب ای نورچشم روشن من بخواب ای روی ماهت گلشن من   لالالالا گل نرگس  نباشم دور،ز تو هرگز  هميشه در برم باشي چو تاجي بر سرم باشي   لالالالا گلم خوابيد به رويش نورِ مَه تابيد لالالالا گلم زيباست   براي من ، همه دنياست .   ...
12 دی 1390

استفاده جدید سارینا از روروئک...

جیگر مامانی، اول بگم که خیلی دوستت دارم...   دوم اینکه خیلی خیلی بازیگوش شده ای و هر چی که جلوی بازیگوشی ات رو بگیره، عصبانی می شی و گریه می کنی. یکی از چیزهایی که یه مقداری جلوی بازیگوشی ات رو می گیره، روروئک است. به همین خاطر اصلا از روروئک خوشت نمیاد و اگه توی روروئک ات بنشینی، کمتر از 5 دقیقه گریه ات در میاد و می خواهی روی زمین و آزاد باشی تا فضولی کنی... کاملا از سر رو روی روروئکت بالا می ری ولی تن به نشستن توی اون نمی دی. دائما از اطراف روروئک بالا میری ولی داخلش نه: حتی بعضی مواقع زیر روروئک هم می ری: و بعضی مواقع پشت روروئک رو می گیری و کمی با هل دادن به اون راه میر...
9 دی 1390

تو مثل بهاری...

  تو مثل ِ بهانه اي تو مثل ِ بهاري تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است... تو بهترين حسّي... صورتي ِ دخترانه اي با تمام ِ دلبري ... با تمام ِ قصه هاي دلبرانه كه پيش ترها مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد... هنوز نميداني چقدر ميخواهمت هنوز نمیفهمي  اينجا كه من ايستاده ام كجاست ... زندگي كن بهانه ي قشنگ ِ من براي عاشقي زندگي كن و آرام آرام بزرگ شو   مطمئنم تو از بهار هم تازه...
8 دی 1390

اولین شب یلدا با سارینا...

  دختر گلم شب یلدا بلند ترین شب ساله. امسال شب یلدامون سه نفره بود. من و بابایی و سارینا... شب خیلی خوبی بود ، به ویژه برای سارینا جون شکموم که از تمام چیزهایی که تو شب یلدا می خورن، خانومی هم چشید و حتی خورد. اول خونه عزیز اقدس رفتیم و همه جمع بودن خیلی خوش گذشت، شام هم اون جا بودیم و سارینا خانوم سبزی پلو با ماست میل کردن. بعد از شام هم خونه باباجونی شون رفتیم، اون جا هم خوش گذشت و کلی چیزهای خوشمزه خوردیم. این هم یه سری عکس از اون شب: ننه نقلی که کنار شما نشسته رو مامانی منیژه و خاله زهرا درست کردن. این عروسک بیچاره فقط یه مدتی این شکلی بود و بعد زیر دست و پاهای تو و فاطمه یاس ...
4 دی 1390